اعتراف

من زنگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم!ر
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!ر
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم!ر
كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!ر
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!

به وقت گرینویچ

اولين نقطه اي که از مرکز کائنات گريخت
و بر خلاف محورش به چرخش در امد ، سر من بود !
من اولين قابله اي هستم که ناف شيري را بريده است
اولين اواز را من خواندم ، براي زني که در هراس سکوتُ سنگ ُ سکسه
تنها نارگيل شامم را قاپيد و برد
من اولين کسي هستم که از چشم زني ترسيده است
من ماگدالينم غول تماشا
کاشف دل و فندق و سنگ اتش زنه
سپهر را من ، نيلگون شناختم
چرا که همرنگ هوسهاي نامحدود من بود
خدا ،
کران بي کرانه ي شکوه پرستش من بود
و شيطان ،
اسطوره ي تنهايي انديشه هاي هولناک من
اولين دستي که خوشه ي اولين انگور را چيد
دست من بود
کفش ، ابتکار پر سه هاي من بود
و چتر ،
ابداع بي سامانيهاي من
هندسه شطرنج سکوت من بود
و رنگ
تعبير دلتنگيهايم
من اولين کسي هستم که ،
در دايره صداي پرنده اي بر سگرداني خود
خنديده است
من اولين سياه مست زمينم
هر چرخي که ميبينيد ،
بر محور شراره هاي شور عشق من ميچرخد
اه را من به دريا اموختم
من ماگدالينم !
پوشيده در پوست خرس
و معطر به چربي وال
سرم به بوته ي خشک گوني مانند است
با اين همه
هزار خورشيد و ماه و زمين را
يکجا در ان ميچرخانم
اولين اشک را من ريختم ،
بر جنازه ي زني
که قوطه در شير و خون
کنار نارگيلي مرده بود !
بي هراس سکوت ُ سنگ ُ سکسه ... !

حسین....((کسی که هیچکس نبود))

سیاه سیاهم

با زرد هماهنگم کن استاد

گاه حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلو را حفظ می کند

7




در انتهای هر سفر
در آئینه
دارو ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل !
در آخرین سفر
در آئینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است .
گم گشته ام، کجا!
ندیده ای مرا؟!

1

panahi




حسین پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان یاسوج در استان کهکیلویه و بویراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان برای گذراندن تحصیلات حوزوی به مدرسه آیت الله گلپایگانی رفت. پس از انقلاب طلبگی را رها کرد و چهارسال در موسسه آناهیتا دوره بازیگری و نمایشنامه نویسی را گذراند.
پناهی بازیگری را نخست از مجموعه تلویزیونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمایش تلویزیونی با استفاده از نمایشنامه های خودش ساخت که مدت ها در محاق ماند.
با پخش نمایش دو مرغابی درمه از تلویزیون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نیز در آن بازی می کرد، خوش درخشید و با پخش نمایش های تلویزیونی دیگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.
نمایش های دو مرغابی درمه و یک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلویزیون پخش شد.
در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد او یکی از پرکارترین و خلاق ترین نویسندگان و کارگردانان تلویزیون بود.
به دلیل فیزیک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می بارید و طنز تلخش بازیگر نقش های خاصی بود.
پناهی در سال ۶۷ برای بازی در فیلم درمسیرتندباد کاندید جایزه بهترین بازیگر نقش دوم، در سال ۶۹ برای بازی در فیلم سایه خیال که بر مبنای شخصیت او نوشته شده بود، نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر مرد و درسال ۷۱ برای بازی در فیلم مهاجران نامزد دریافت بهترین بازیگر نقش دوم شد و دیپلم افتخار جشنواره نهم فجر را برای بازی در فیلم سایه خیال دریافت کرد.
اما حسین پناهی بیشتر شاعربود. و این شاعرانگی در ذره ذره جانش نفوذ داشت. نخستین مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد.

شعری از حسین پناهی
"بیكرانه
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می كنم
این خاك تیره این زمین
پایوش پای خسته ام
این سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به حز دو بیكرانه كران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام، كجا
ندیده ای مرا ؟"

کارنامه هنری


فیلم ها
گذرگاه ۱۳۶۵
گال ۱۳۶۵
تیرباران ۱۳۶۵
هی جو ۱۳۶۷
نار و نی ۱۳۶۷
در مسیر تندباد ۱۳۶۷
ارثیه ۱۳۶۷
راز کوکب ۱۳۶۸
سایه خیال ۱۳۶۹
چاووش ۱۳۶۹
اوینار ۱۳۷۰
هنرپیشه ۱۳۷۱
مهاجران ۱۳۷۱
مرد ناتمام ۱۳۷۱
روز واقعه ۱۳۷۳
آرزوی بزرگ ۱۳۷۳
بلوغ ۱۳۷۷
مریم مقدس ۱۳۷۹
قصه های کیش ( اپیزود اول، کشتی یونانی ) ۱۳۸۰
بابا عزیز ۱۳۸۲

مجموعه های تلویزیونی

محله بهداشت
گرگها
رعنا
آشپزباشی
کوچک جنگلی
روزی روزگاری
مثل یک لبخند
ایوان مدائن
خوابگردها
هشت بهشت
امام علی
همسایه ها
دزدان مادربزرگ
آژانس دوستی
شلیک نهایی
آواز مه

کتاب
من و نازی
ستاره
چیزی شبیه زندگی
دو مرغابی درمه
گلدان و آفتاب
پیامبر بی کتاب
دل شیر

حسین پناهی

دل ساده،برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور

گنجشکها را از دور و بر شلتوکها کیش کن

که قند شهر دروغی بیش نبود

پناهی،حسین

مرداد

 

ما بدهکاریم


 به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند

 
 معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟


 و نگفتیم


 چونکه مرداد

 
 گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است