....
ساعت حدودا 12
خواب به چشمانم حرام شده
پنجره را باز می کنم... وسط اتاق می ایستم و سیگارم را روشن می کنم
یک یا دو نفس عمیق کافیست تا عطر تنت را به یاد بیاورم
ولی نه..
میان این چهار دیوار سنگی نه..
به ساعت نگاه میکنم
سیگارم لحظه به لحظه ریه ام را تنگ تر میکند
عمیق عمیق تر
نگاهم عقربه را نمی چرخاند
ساعت حدود 6 دقیقه ی صبح....
آخرین کام های سیگارم را هم میکشم
در خیالم تجسمت می کنم
آنقدر دور شده ای که نگاهت را به یاد نمی آورم.
دلم می لرزد.../
نه فراموشت نکرده ام... فقط اندکی فرصت.
دست هایم می لرزد
پاهایم می لرزد و آخرین سیگارم را هم روشن می کنم
بی پروا اتاق را دور میزنم
می چرخم و اتاق را زیر و رو می کنم
مشکل امشب بتوانم کاغذ سفیدی پیدا کنم
سوژه ای هم که ندارم
مجبورم تو را نقاشی کنم
نگاهت را
حریر طلایی اوفتاده بر شانه هایت را
سخت است باید طوری نقاشی ات کنم تا دیگران عاشقت نشوند
ولی چگونه وقتی تو خود عاشق دیگرانی....
کنار پنجره می ایستم
اتاق را نگاه میکنم
تنها نیستم فرشته مرگ نگران حال من است
به ساعت نگاه می کنم
حدود 12 دقیقه ی صبح
دراز میکشم،چشم می بندم
او هم امشب کنار من می خوابد.......//
....مصطفی کوهستانی.....